چشمانت کعبه ای که خداش
مسافر سایه پوش آینه است
تو رفته ای
قبله انگار گم شده است
تنها مانده نقش عیسای مصلوب
بر ماه گرفتگی تار دیوار
کجاست دستت؟!
مرهم گریه های گیتار
گویا
بادها هم از تو بی خبر مانده اند
که در حریر پرده پنجه افکنده اند
نمی آئی
حتی به خواب کوچه ما
نمی باری
مسافر مه پوش آینه ها