در رویاهای ندیده
در آوازهای بی آغاز
در شمار نمی اید
آنچه آوار می شود در دلم
- پروانه های پر پر
پابه پای پاییز می روم
این کوچه اما
جای برگهاش
پروانه های مرده در دلم ریخت
پشت هر حرف
پشت هر سایه ، بی سلام ، بی صدایی و با منی
بی لب و بی ترانه ای و با منی
با تو ام ، ببین !
بی پروا
پروانه ای و با منی
پر بگیر
...
نه نمی شود نباشی و بی نگاه
نمی شود نباشی و
بی هوا ، بی حواس
حوالی همیشه ها ببینمت ...
چقدر غیبت تو با اشک های من آشناست
عشق !
تو رو خواب می بینم بارون میباری
رو شونه م سرتو آروم میذاری
میاری با خودت پروانه ها رو
شبای روشن بی انتها رو
پَر ِ قاصدکا تن پوش ِ راهت
خبر میدن از اون چشم سیاهت
به یاس ِ دست ِ تو عاشق ترینم
منو باور نداری نازنینم
لا لا لا لا لا لا دیوونه میشم
نباشی تو اگه یک لحظه پیشم
لا لا لالا لالا زنجیرُ وا کن
منو از بند تنهایی رها کن
تو رو خواب می بینم که شکل ماه ی
نجیب ُ ساده ای که بیگناهی
لالا لالا لالا دوسم نداری
یه شب میری منو تنها میذاری
لالایی بغض ِ من چه بیقراره
شب ُ بارون تو رو یادم میاره...
در صدای شفاف باران
در رویای پیاده روهایی که می گذرند
کسی هست
بهتر از قافیه و غزل
بهتر از غروب
کسی هست در دوردست
با دستی گشوده برای رقص
کسی هست
بهتر از شراب
بهتر از آفتاب
سفر هنوز ناتمام مانده
می گریزی امشب با من ؟
دلم آرام گرفت که گفتی هر شب
باز هوای رقص لزگی
باز دلم هوای تو کرده
کوچ می کنم به بارانی فصل چشمت
بی چتر.
چقدر بی تابم بی تو
چقدر بی قرار
به یلدای چشم تو
هنوز مانده تا رها کنم پاییز ِ گیسوم
نه هوهوی باد
که هیاهویی در من از توست
مدام ترانه ای
ایلیا ی من
چنان که گفته بودمت
ایل ِ من
به ییلاقی می خواهمت
" جایی برویم
دست هیچ کس نرسد به تو
جز دست عاشق من "
تعریف اوست
از سفر
از ماه
که رقصیده با موهات می نویسم
از تو می نویسم
هرچند ابراهیم بگوید
که بس کنم این امتداد تلخ را
که پست مدرن بگویم " من "
که باران ببارد چشمهام
و مه بگیرد حیرانی یِ گردنت را
که برادرم بگوید
دوست ، نه
نداشته باشمت
سکوت کنم !
چرا سکوت کنم ؟!
وقتی در خیال پروانه ی گوشواره هام
پرواز یعنی تو
بس نمی کنم ، سکوت ، نه ، نمی کنم
وقتی تپش قلبم صد بار بیشتر است در حضورت
وقتی که هر سلام ، شعر می شود
به من شراب بده
خراب تر از ین نمی شوم
بر بلندترین جای جهان ایستاده ام
بر بلندای شعر
از تو می نویسم
گفتی : شاعر که شدی می بوسمت
و
شاعر شدم
شاعر چشمهای تو !
یادواره هایت
غزل های آه اند
نازبانو
ببخشای بر من اگر
خیالت از پاره های دلم پا گرفته است
اگر که سیب سرخ آوازی فریبم داد
و اینگونه ترا در تمام شعرها آه کشیدم
آه
آرام می نویسم
مبادا
نازکای خوابت از بوسه های قلم بر گونه ی ورق
بشکند
مبادا که شیار بردارد پیشانی ات
از پینه های کهنه ی دستم
نازبانو
انگار طوفانی نبوده است
دل دفتر ارام می گیرد از تکرار نامت
انگار
طوفانی
نبوده است
این صبح ناسپاس
که مه را و مهتاب را فرو داده است
با تو چه گفت که به شب کوچ کردی
خدای را
حرفی بزن
صدایت ، برهنگی آب است
در سرزمین پونه ها
حرفی بزن
پ.ن: " به فروغ "
می آیی
همه پروانه ها, هم مسیر تو می شوند
و بوسه
فصل دیگری ست
پس از بارانهای همیشه
درخت نیستم
که در شکوفه هام ببینی :
" پروانه های حرف تو
این باغ سوخته را
بهار می کند "