ابروانت کمان آرش اند
انحنای شب مویت
دیرینه آشنای تمام بادهای سرزمین
ای فاتح بلندای فلات من ـ ایران زمین ـ
در قلعه های استوار خاطر آریایی ام
در خدای خانه هایی که هرگز خراب نمی شوند
ای آتش افروخته در ظلمت شبانه
بگذار دلت را
" زرتشت " بنامم
هوای تو دارد باز
باغ پاییزم
کجا دیدی چنین کاج
ناگزیر از شکوفه های به
که منم
جز به جاذبه ی چشمهات
- این بیشه ی باران خورده -
دلم
-آن سیب سرخ -
نمی افتاد
زیر پات
بیا پیاده راه بیافتیم
تا تبت
اگر پایی مانده برای رفتن
فلات ما
وفا را به دست باد داده است