حریم می شکنم از زمین و زمان فراتر
دوست می دارمت٬ عاشقانه تر٬ بی ریا تر
میرسم به نابهنگام این ترانه
که بخوانم تو را از ابتدا تا به آخر
یاد شانه های مهربان تو می افتم و
دشت گونه ها ی گُر گرفته ام دوباره تر
دست تو بزرگ و بی نهایت است مثل شب
چشم تو٬ غروب مه گرفته ی خزر
سکوت میکنی٬ دلم گرفت بگو چرا
گذشت تمام لحظه ها بی تو- بی ثمر
راهی بگو به پایان انتظار نیست؟!
برسیم من و تو به هم در ین سفر...
و اینکه ایستاده روبروی تو٬ عاشقت منم
این من دلشکسته٬ این من دربه در ...
یلداست همه شبها وقتی که نیست
صدای گام های تو٬ پشت پاییز در
پایه ی چوبی دار
سیب نخواهد داد...
صندلی ات را بردار !!!
حواس پرهای بالشم
حتا
پرت خواب و خیالت می شود
شبی بیا
ماه
کمرش خم شده زیر بار شب
به دیدارت هنوز اصرار دارد
و گونه هات
جنس آتش و شقایق شرم
حوالی چشمه ساران بی خشکسال چشم
شبی خدای من
- خدای آفتاب و باد -
تو را خواب دید و
ماه اتفاق افتاد...
گریزناک ز بیراهه های گیسوت
صعود میکنم به فتح البرز ابروت
رقص مژگانت آنگاه بید
چشم می گشایی
و ناگهان
خورشید !!!
سلام ...فقط همین